X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

گذشت زمان

گذشته حال اینده

پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 05:59 ب.ظ نویسنده: گل گندم نظرات: 0 نظر چاپ

چقدر مرور زمان ادم رو زیر و رو میکنه ....

باورم نمیشه واقعا

خرید خانه

پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1389 09:16 ب.ظ نویسنده: گل گندم نظرات: 1 نظر چاپ

چند وقتی بود که به این فکر میکردم که یکسالی که تینجا هستیم چقدر اجاره خانه دادیم و همش از دستمون پریده با همسری که حرف میزدم گفتم که خوبه بتونیم خانه بخریم ولی خوب همش در حد حرف بود با یکی از دوستامون مشورت کردیم و یه وب سایت رو بهمون معرفی کرد که میتونستیم توش خانه هایی رو پیدا کنیم که صاحباش دیگه نتونسته بودن قسط بدن و بانک خانه رو ازشون گرفته بود  چند وقتی توش گردیدم ولی خانه هایی که پیدا میشد از پول ما که البته چه عرض کنم که قرار بود ار این ور اون ور قرض کنیم بیشتر بود ولی من همیشه به اقای همسری میگفتم اخرش من یه خانه از تو این سایته پیدا میکنم چندین تاشو رفتیم دیدیم از یه محله خوشمون اومد و اون خانه ای که دیدیم خیلی تمیز و خوب بود اینجا خانه خریدن با ایران خیلی فرق داره دنگ و فنگش زیاده روی خانه یه پیشنهاد قیمت گداشتیم که فردا بهمون زنگ زدن و گفتن فروش رفته چندین  خانه همینطور شد راستش دیگه ناامید شده بودم از طرفی قرارداد خانه اجاره ای هم داشت تموم میشد و باید اونجا رو هم خالی میکردیم یعنی دقیقا مثل بیخانمان ها میشدیم تا اینکه یه روز یه خانه توی همون محله رو دیدم با همون قیمت قبلی به همسر جان گفتم میتونیم روی این هم فکر کنیم تو همین گیر و دار بود که برای ماه رمضان چند روزی رو رفتیم خانه یکی از دوستامون برای کمک افطاری وقتی برگشتیم دوباره رفتم چک کردم و یکدفعه دیدم همون خانه رو قیمتشو یه مبلغ عمده اورده پایین همسر جان که خواب بود رو بیدار کردم گفتم پاشو که باید بریم خنه بخریم سریع به بنگاه زنگ زدیم و اقاهه هم زود مدارک رو فرستاد ما هم امضا و خیلی تند کارو انجام دادیم و به طرز غیر باورانه ای بانک پیشنهاد ما رو قبول کرد ولی کارهای اداریش 1 ماه وقت لازم داشت و ما مجبور شدیم 1ماه رو خانه یکی از دوستامون بگذرونیم ولی واقعا خدا خواست و خیلی ناباورانه بود هیچکی باورش نمیشه و به این ترتیب ما خانه دار شدیم خدا رو شکر 

داستان ازدواج 2

دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 08:10 ب.ظ نویسنده: گل گندم نظرات: 2 نظر چاپ

یادم میاد روزی که خواستگار جان امد خانمون چهارشنبه بود راستش من انتظار داشتم که زنگ بزنه و بخواد فردا با هم بریم بیرون تا بیشتر با هم اشنا بشیم ولی میدونستم که خیلی زود میخواست برگرده چون کار داشت چند روز بعد اقای واسطه زنگ زدن و گفتن اگه میشه شماره تلفن بنده رو بدن به اقای خواستگار تا با هم تلفنی بیشتر حرف بزنیم از روcی که من شماره تلفنم رو دادم چند روز بعدش جناب خواستگار زنگ زدن و دیگه از اون به بعد خوش به حال مخابرات شد و در همین مدت یک بار با مامانش اومد خانمون و یک بار هم خودش اومد خانمون تا اینکه بالاخره نزدیکای عید بود که با پدرش آمدن یعنی همون بله برون که اون هم مکافاتی سر مهریه چون من به مهریه سنگین و یه عالمه سکه عقیده ای نداشتم و در اخر هم همون چیزی شد که میخواستم ولی خیلی مجلس سنگینی بود و همه قرمز شده بودن ادم وقتی بهش بعدا نگاه میکنه سختیشو بیشتر میفهمه وقتی میری سر خانه و زندگی خودت خیلی حس خوبیه چون دیگه خودت تصمیم میگیری که چی کار کنی یا نکنی خلاصه به خیر گذشت و ما نامزد شدیم و قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم قرار شد چند ماه با هم باشیم تا اخلاق هم دیگه بیشتر دستمون بیاد ولی نشون به اون نشون که قرار بود 5 ماه دیگه عقدمون باشه این مدت بع 3 ماه کاهش پیدا کرد و فردای عقدمون هم جشن عروسی به پا کردیم راستش عروسیمو دوست نداشتم و خیلی بهم خوش نگذشت همیشه دوست داشتم یه مهمونی خیلی بزرگ داشته باشم با یه عالمه مهمون که اصلا اینطوری نشد ولی خوب خدا رو شکر بد هم نبود انشالله که خوشبخت باشیم  

داستان ازدواج

پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389 10:52 ق.ظ نویسنده: گل گندم نظرات: 2 نظر چاپ

من همیشه از اون ادم هایی بودم که دوست داشتم قبل از ازدواج با همسرم اشنا بشم و به نوعی از ازدواج به سبک سنتی که میان خواستگاری و این حرف ها خوشم نمی یومد و همیشه دوست داشتم که زود ازدواج کنم ولیکن هیچ کدوم از چیزایی که بالا گفتم اتفاق نیوفتاد و در این بین تجربه های تلخی رو هم پشت سر گذاشتم قبلا تهران تو یک شرکت شاغل بودم و خانه ما کرج بود و در نتیجه من باید هر روز ساعت 5.30 از خانه میزدم بیرون تا ساعت 8 صبح در محل کارم حاضر باشم و اینکه کلی بدو بدو کنم تا به مترو مورد نطر برسم دو روز در هفته هم کلاس زبان میرفتم که از ساعت 6 تا 8 بود و وقتی میرسیدم خانه مثل یک جنازه متحرک ساعت حدود 10 یا 10.30 و گاهی 11 بود یه روز که کلاسم تموم شد و منتطر تاکسی ایستاده بودم یک عدد از این تاکسی هایی که شکل ون هستن اومد و من سوار شدم خسته و کوفته و داشتم برای خدای خودم شکایت میکردم که خدا خسته شدم این چه وضعیتیه و از بلاتکلیفیم میگفتم و اینها که یکدفعه موبایلم زنگید دیدم مثل همیشه از خانه و من هم فکر میکردم دوباره کجایی و کی میرسی و اینا گوشی رو برداشتم مامانم بود بعد از حال و احوال گفت خانم فلانی زنگ زده گفته یکی از همکارای دامادش دنبال یه دختری مثل من میگرده البته در پرانتز بگم که این خانم فلانی به نوعی مادر من میشن و دخترشون خواهر شیری من چون من که بچه بودم یک هفته از شیر این خانم خورده بودم مامانم یک کمی شرح داد و گفت چی بگم من هم که معمولا همه رو رد میکردم گفتم باشه بگید بیاد ببینیمش یعنی میخوام بگم در اون لحظه دعای من مستجاب گردید و من واقعا نمی دونستم که قرار یک فرشته وارد رندگی من بشه چون شرایط روحی خیلی بدی هم داشتم خلاصه دو هفته گذشت و قرار بود اقای خواستگار با داماد همون خانم که قرار بود بیان تهران با هم  و ما هم همدیگر رو ببینیم مشکل اقای داماد برای اومدن این بود که میخواست مطمین بشه که من حاضرم برم یه شهر دیگه زندگی کنم یا نه بالاخره وقتی از من مطمین شد شال و کلاه کرده و راه افتاده بود البته منظورم از یه شهر دیگه همون شهری بود که من خودم اونجا بدنیا اومده بودم و 20 سال زندگی کرده بودم و به سبب قبولیم تو دانشگاه با خانواده اومده بودیم تهران خلاصه روز موعود رسید و ما اقای واسطه و خواهر شیری رو خانه مون شام مهمون کرده بودیم و قرار بود اقای خواستگار هم بعد شام با خاله جان تشریف بیارن خانه ما و از اونجایی که خانه ما ادرسش خیلی سخته من انتظار داشتم که قبل از اینکه برسن چند بار زنگ بزنن و اونجوری من میفهمیدم کجا هستن چون میخواستم لباس مناسبتری رو بپوشم خلاصه در همین حال انتظار بودیم که به به زنگ در به صدا در امد که همه به هم گفتیم وای رسیدن من رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم و همش دلم میخواست اماده میبودم تا بین همه بایستم که نخواد از اتاق بیرون بیام و کانون توجه بشم که نشد و تا من اماده بشم تومده بودن تو و نشسته بودن در همین حین لباس پوشیدن دیدم خواهرم اومد و گفت بیا ببین چه بامزه است البته لحظه ورود دیدم که خواهرم هی میگفت من .... هستم که با من اشتباه نگیرنش حالا مگه من میتونم از اتاق بیام بیرون هی به من میگفتن بیا بیرون و من نمی تونستم خلاصه با هزار زحمت رفتم بیرون و کنار پدرم روبروی خواستگار جون نشستم و اون هم هی زیر چشمی منو نگاه میکرد یک کم که حرف زدن گفتن حالا ما دو تا یک کم با هم حرف بزنیم ما رفتیم تو اتاق و اقای خواستگار شروع کرد به حرف زدن و هی میگفت حالا شما یه چیز بگین و همش موبایلشو تو دستش تکون میداد من هم تو دلم میگفتم وا چرا این پسره موبایلشو گرفته دستش حالا انگار من موبایل ندیدم ولی اشتباه نکنید بعدا فهمیدیم که خواستگار جان نیمچه فیلمی از من گرفته که به مامانش نشون بده بعد از یک کم حرف زدن از اتاق اومدیم بیرون فکر کنم جفتمون رنگ لبو شده بودیم 

ادامه دارد ......