X
تبلیغات
رایتل

گذشت زمان

گذشته حال اینده

داستان تولد پارسال

دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1388 11:47 ب.ظ نویسنده: گل گندم چاپ

اول یه پیش زمینه بگم پدر شوهر من خیلی مذهبی هست و همیشه اگه پاتو چپ و راست بگذاری امر به معروف و نهی از منکرت میکنن 

پارسال تولد شوهر جان رو من میخواستم خیلی ساده و خودمونی برگزار کنم به همین خاطر به مادر شوهر جان گفتم حالا که مامان جون ( مادر بزرگ همسر جان ) خانه شما هستن من هم یه کیک و سالاد الویه درست میکنم میارم اونجا با هم جشن بگیریم مادر شوهر جان گفتن بگذار فردا که برادر شوهر هم تشریف بیارن از تهران چون خیلی دوست داره که باشه خوب من هم قبول کردم و شد فردای اون روز که تلفن زنگ زد مادر شوهر جان بود بفرمایید راستش من زنگ زدم خانه مامان جون که برای شب تشریف بیارن تولد خاله جان هم بودن روی مبارکم نیامده بگویم شما نیایید منو میگی  یعنی که خاله جان هم با دخترشون و شوهرشون تشریف میارن حالا همون خاله جون بنده رو پاگشا نکردن که و گذاشتن وقتی منو مهمون کردن که پسرشون به همراه همسر گرامیشون از انگلیس تشریف اورده بودن و مهمونی داده بودن که دیگه اگه منو دعوت نمی کردن خیلی اوضاع خراب میشد القصه من به مادر شوهر جان گفتم من خیلی غذا درست نکردم به اندازه خودمون واقعا هم زشت بود خاله جان برای اولین بار تشریف میاوردن خانه من و من تدارک خاصی ندیده بودم مادر شوهر جان گفت عیب نداره من هم آش درست میکنم مهم نیست من هم از خدا خواسته که به من چه میخواستن دعوت نکنن 

مهمانهای محترم تشریف اوردن و خلاصه گذشت 

فردای اون روز مادر شوهر گفت نهار بیاین خانه ما و ما هم رفتیم داشتیم نهار میخوردیم که پدر شوهر جان از مسجد امدن و نشستن روی مبل مشرف به ما هنوز چند لقمه از گلومون پایین نرفته بود که شروع شد 

پدر شوهر : من دیروز به احترام شما اونجا نشسته بودم اگه شما نبودین میرفتم اون چه طرز لباس پوشیدن بود شلوار تنگ میپوشن اصلا محرم و نامحرم نمی فهمن و با صدای بلند میخندن چه معنی میده یعنی چی که سوالای بی ربط میپرسن و شوخی میکنن اگه دیگه از این مهمونیا داشتین منو دعوت نکنین  من که اشک تو چشمام جمع شده بود 

ما نهار و خورده نخورده بارمونو گداشتیم رو کولمون رفتیم خانه مون انقدر شکه شدیم که اصلا با هم حرف نزدیم و فقط هم دیگه رو نگاه میکردیم از ناراحتی دو تایی گرفتیم خوابیدیم تا عصر مادر شوهر جان زنگ زدن که من خیلی ناراحتم میخوام بیام خانه تون مادر شوهر امد و شروع کرد به گریه کردن که تقصیر من بوده که فلانی رو دعوت کردم من نمی خواستم این جوری بشه منظور بابا به تو نبوده و به فلانی بوده 

خلاصه از اون حادثه به بعد من دیگه قصد تولد اینجوری گرفتن نداشتم 

مادر شوهر بنده از این کارای غافل گیر کننده زیاد میکنن که بازم ماجرا داره ......

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سلام عزیزم
آی الهی
می فهمم چی می گی
قربونت بشم
بازم خدا را شکر که مادرشوهرت تا حدودی فهمیده است
بازهم اومد از دلت در آورد
اگه مثل بقیه مادرشوهرها بود چی؟؟؟؟
در مورد پاگشا کردن هم باید بگویم که تا امروز حتی خواهر و برادر گوگول من را پاگشا نکرده اند!!!!!!!!!!!
شاد باشی عزیزم
بی خیالشون
خودمون را عشقه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره واقعا
نمیدونم مادرشوهر های محترم کی میخوان دست از سر عروس های گل شون بکشن
ولی همونی که تو گفتی خودمونو عشقه
آپ نمی کنی جیگرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظرتم که با یه خبر خوش و شیرین از خودت و همسری آپ کنی
می بوسمت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا عزیزم ممنون که سر میزنی