X
تبلیغات
رایتل

گذشت زمان

گذشته حال اینده

نکات تماس

دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 08:41 ب.ظ نویسنده: گل گندم چاپ

قبل از اینکه داستان مکه رفتنمو بگم .......

معمولا جناب همسری هفته یک بار در تعطیلات با مادر جانشون صحبت میکنن که من اگه باشم و بشنوم سه چهار تا نکته خوب از توش در میارم البته ترجیح میدم نباشم چون باعث حرص خوردن خودم هم میشهو جالب اینه که اخرش حرف کم میارن و دیگه از هر دری و سخنی اولش که مادر شوهر جان داشتن صحبت میکردن بنده در حال ورزش و طناب زنی بودم و به دلیل ضربان قلب بالا نمی تونستم بایستم و صحبت کنم و وقتی احوال بنده پرسیده شد همسر جان گفت داره طناب میزنه تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com مادر شوهر جان گفت حالا مگه چند کیلو شده چون میدونه ورزش رو برای اینکه لاغر بشم انجام میدم من گفتم انقدر که از همون جا فرمان رسید که دیگه بسه بیشتر نمی خواد لاغر بشی و بعد رو به همسر جان تو یه وقت طناب نزنیا زانو درد میگیری منکه در حال جمع اوری نکات مهم بودم و همه رو داشتم های لایت میکردم که مبادا بعدا یادم بره که به همسر جان متذکر بشم یکی از اشکالات جالب مادر شوهر این جانب اینه که با وجودی که فرهنگی بودن و سالهای سال به بچه ها خواندن و نوشتن و حرف زدن رو یاد میدادن به کار بردن ضمایر هستش مثلا یه وقتایی به خانواده من میگه اونا منو میگی خیلی حرص میخورم مگه مجسمه است که میگی اونا مگه اسم ندارن به همسر جان هم که میگم میگه که هر کس یه جور حرف میزنه تو دیگه خیلی نکته بین هستی نکته بعدی این بود که جدیدا چون خاله جان کوچیکه که دخترش دو سال از من زودتر ازدواج کرده بچه دار شده و خاله جان نوه دار

چپ و راست پیغام میرسه که من نوه میخوام کی بچه میارینو خواب دیدمو  و دقیقا با همین لفظ که یه بچه درست کنید و من نمیدونم کی یه هفته ای تونسته یه بچه درست کنه ولی اصلا به این نکته توجه نمی کنن که بنده اینجا بیمه نیستم حالا بچه که هیچی بنده ممکنه سلامتی و جونم به خطر بیوفته البته معمولا جون عروس ها خیلی اهمیت خاصی نداره نکته جالب بعدی این بود که فرمودن هر چی میخواید بگید از اینجا براتون میفرستیم اینجا پست ارزونه منتطر فلانی یا دایی جان نباشید که بیان ایران و براتون بیارن همسر جان یک کلمه دهان مبارک رو باز نکردن بگن در سری های قبلی پدر و مادر این جانب یک عالمه زحمت کشیدن و وسایل مورد نیازمون رو برامون فرستادن این یکی خیلی به دلم موند و واقعا تصمیم داشتم به همسر جان متذکر بشم که بایستی این نکته رو میگفتی همسر جان من خیلی خوب منو میشناسه و اگر من کوچکترین ناراحتی داشته باشم رو زود میفهمه و دلجویی میکنه کلا طاقت ناراحتی منو اصلا نداره من یکی دو نکته رو گفتم ولی این اخری رو گذاشتم برای موقع مناسبش صبح که بیدار شدیم برای نماز و چون میخواستیم روزه بگیریم برای خوردن یه چیزی دیگه طاقت نیوردم و گفتم الهی گفتش که کارش اصلا ار روی عمد نبوده و منظوری نداشتهconnie_49.gifخیلی دوسش دارم همیشه حرفای منو میشنوه و توضیح لازم رو میده وقتی صبح گفتم یه کم دلم راحت تر شد اخه من هیجوقت انقدر حرفامو تو دلم نگه نمی دارم و زود بهش میگم که خیلی حرص نخورمhysteric.gif

اخر این هفته هم همسر جان همش مشغول درس و کامپیوتر بود و فقط همین هیچ کار خاصی نتونستیم بکنیم 


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :